امروز دومین روزیه که تو محیط کار جدیدم هستم. بعد از 4 سال بودن تو شرکت سبا برای همیشه باهاش خداحافظی کردیم. من امدم  موسسه اواتک و با گروه وب یاد همکاری می کنم و مهرداد هم رفت شرکت دارویی تامین.   

گروه وب یاد تو انیستیتوی مهندسی نفت دانشکده فنی دانشگاه تهران هست، همه چیزش با محل کار قبلی کاملا متفاوت هست،  از نوع پوشش تا نحوه برخورد مدیر عاملش. 

در مجموع از بار فشار کاریم و استرس روحیم خیلی کم شده،  

برا مهرداد هم همینطور.  

دیگه وقتش بود که از سبا بریم. سبا خیلی خوبی داره، ولی اگه با یکی خیلی تا کنی، اون یکی فکر نمی کنه چون دوسش  داری و مجموعه از خودت می دونی به هر سازش میرقصی، بلکه فکر  می کنه چون نمی تونی، باهاش جور دیگه ی تا نمی کنی! سبا این حس رو نسبت به ما داشت پیدا می کرد. 

باید ازش می کندیم و کندیم. با مهرداد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم بهمن 1393ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

زنی را می شناسم من 
که شوق بال و پر دارد 
ولی از بس که پُر شور است 
دو صد بیم از سفر دارد 

زنی را می شناسم من 
که در یک گوشه ی خانه 
میان شستن و پختن 
درون آشپزخانه 
سرود عشق می خواند 
نگاهش ساده و تنهاست 
صدایش خسته و محزون 
امیدش در ته فرداست 

زنی را می شناسم من 
که می گوید پشیمان است 
چرا دل را به او بسته 
کجا او لایق آنست؟ 

زنی هم زیر لب گوید 
گریزانم از این خانه 
ولی از خود چنین پرسد 
چه کس موهای طفلم را 
پس از من می زند شانه؟ 

زنی آبستن درد است 
زنی نوزاد غم دارد 
زنی می گرید و گوید 
به سینه شیر کم دارد 

زنی با تار تنهایی 
لباس تور می بافد 
زنی در کنج تاریکی 
نماز نور می خواند 

زنی خو کرده با زنجیر 
زنی مانوس با زندان 
تمام سهم او اینست: 
نگاه سرد زندانبان! 

زنی را می شناسم من 
که می میرد ز یک تحقیر 
ولی آواز می خواند 
که این است بازی تقدیر 

زنی با فقر می سازد 
زنی با اشک می خوابد 
زنی با حسرت و حیرت 
گناهش را نمی داند 
. 
زنی واریس پایش را 
زنی درد نهانش را 
ز مردم می کند مخفی 
که یک باره نگویندش 
چه بد بختی چه بد بختی! 
. 
زنی را می شناسم من 
که شعرش بوی غم دارد 
ولی می خندد و گوید 
که دنیا پیچ و خم دارد 
. 
زنی را می شناسم من 
که هر شب کودکانش را 
به شعر و قصه می خواند 
اگر چه درد جانکاهی 
درون سینه اش دارد 

زنی می ترسد از رفتن 
که او شمعی ست در خانه 
اگر بیرون رود از در 
چه تاریک است این خانه! 
. 
زنی شرمنده از کودک 
کنار سفره ی خالی 
که ای طفلم بخواب امشب 
بخواب آری 
و من تکرار خواهم کرد 
سرود لایی لالایی 
. 
زنی را می شناسم من 
که رنگ دامنش زرد است 
شب و روزش شده گریه 
که او نازای پردرد است! 
. 
زنی را می شناسم من 
که نای رفتنش رفته 
قدم هایش همه خسته 
دلش در زیر پاهایش 
زند فریاد که: بسه 

زنی را می شناسم من 
که با شیطان نفس خود 
هزاران بار جنگیده 
و چون فاتح شده آخر 
به بدنامی بد کاران 
تمسخر وار خندیده! 
. 
زنی آواز می خواند 
زنی خاموش می ماند 
زنی حتی شبانگاهان 
میان کوچه می ماند 
. 
زنی در کار چون مرد است 
به دستش تاول درد است 
ز بس که رنج و غم دارد 
فراموشش شده دیگر 
جنینی در شکم دارد 
. 
زنی در بستر مرگ است 
زنی نزدیکی مرگ است 
سراغش را که می گیرد؟ 
نمی دانم، نمی دانم 
شبی در بستری کوچک 
زنی آهسته می میرد 

زنی هم انتقامش را 
ز مردی هرزه می گیرد 
زنی را می شناسم من 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم بهمن 1393ساعت 1 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

دلم هوس شیطنت کرده، شیطنت دانش آموزی، شیطنت داشجویی، شیطنت مجردی.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

خدایا ما باهم دوستیم و می خوام باز با تمام ترسی از قهر کردنت دارم یه کم باهات حرف بزنم. دروغ چرا؟ دیگه این دفعه حسابی تو حکمتت موندم.مططمئن نیستم کار این دفعه ات حکمت داشته باشه؟ می گما نکنه خودت هم حکمتشو نمیدونی؟ نکنه از دستت در رفته؟ درگیریت زیاد شده قاطی پاطی شده کارات؟ نکنه عزرائیل مشاهیرش رو از دست داده و نمیدونه کی کجا باید باشه؟! نکنه سر خود شده و بی اذن تو میره سراغ آدما؟ علی پیله وران که جوون بود؟ آدم خیلی خوبی بود که؟ زنش که جوون و کم سن و ساله که؟ بچه سه ساله علی پیله وران بابا می خواد که؟ بچه تو شکم خانمش که یه ماه دیگه به دینا میاد براش مبهم میمونه بابا کیه که؟ جای چنگی که رو دو طرف صورت مامان علی بخاطر از دست دادن پسرش موند  چند روز دیگه می ره ولی جای داغی که رو دلش موند نمی ره که؟

میگم خدا، نکنه  یادت رفت سالها پیش خانواده علی با کلی نذر و نیاز بچه شون رو بعد از سالها چشم انتظاری از تو گرفتند و این تنها بچه شون بود؟ یادته؟ نمیدونم شاید همون موقع نمی خواستی بهشون بدی و اینا بیخود اصرار کردند؟

دیدی دیروز چقد خانمش بهت ... گفت؟میترسم ازت وگرنه خودم هم فکر میکنم حق داشت.

بهت بر نخوره ها، وقتی خانمش  سر خاک علی زجه می زد علی وقتی یه ماه دیگه بچه مون بدنیا اومد بگم بابات رفته دانشگاه؟ بگم رفته سر کار؟ بگم تا کی نمی آد.... تو هم مثل ما، مثه علی، مث خودش هیچ جواب قانع کننده ایی نداشتی.

خودت حواست بهشون باشه. حواست باشه بابا  و مامانش دیگه بچه ایی ندارن که تو روزهای بیماریشون، ببردشون دکتر، خانمش چند وقت دیگه کسی رو نداره که وقتی برای زایمان می ره در کنارش احساس آرامش کنه، بچه هاش بابا ندارن که ...، حواست باشه ...

قربون حکمتت برم خدا. خدایی دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

زندگی خیلی چیز دلچسپ و قشنگیه. به خصوص از وقتی که با مهرداد همراه و همسفر شدیم.

دارم با خودم فکر میکنم چقدر زندگی کردن قشنگه وچقد حیفه آدم نتونه از زندگی لذت ببره. نمی دونم حسم قبلا نسبت به زندگی چی بود، در واقع حسم نسب به نبودن زندگی، نسبت به مرگ.

قبلا از مرگ می ترسیدم. قبلا فکر می کردم اگه من بمیرم طفلی مامانم ناراحت می شه، بنده خدا بابام کمرش می شکنه، آخه ی خواهرم غصه می خوره، وای داداشم غم تو دلش می شینه و ...

اما الان مرگ رو دوست ندارم. زندگی رو خیلی دوس دارم. دوس ندارم لذت های زندگیمو از دست بدم.

الان فقط و فقط از مرگ، برای خودم ناراحت می شم. حس این که بخوام دیگه نباشم غصه دارم می کنه، دوس دارم لحظه به لحظه بودن با مهرداد رو لذت ببرم.

قبلنا، زندگی به نظرم سخت بود، ولی الان زندگی به نظرم مث یه بازی شاده. دوس ندارم از این بازی برم بیرون و بقیه شاد و سرمست این بازی باشن.

علاوه بر اینکه نمی خوام از این بازی یبرم بیرون، نمی خوام هم ذره یی تو این بازی ضعیف بشم.

فکرشو که می کنم می بینم نامردیه اکسیر جوانی بعد از من برسه به بقیه.

دوس دارم بگن همه می توننن همین الانشونو حفظ کنن. 

انگار  سن آدم بعد از 25 سالگی با یه سرعت عجیبی می افته تو سراشیبی و هی تند تند می گذره.

نمی دونم....

حس و حالمو نمی فهمم، یعنی نمیدونم چرا اینقد نسبت به جوون موندن حریص شدم، شاید به خاطر همین باشه که سرعت گذر عمر رو با تمام وجودم حس میکنن.

من ومهرداد الان دیگه بیش تر از هفت ساله که همو میشناسیم. هفت سال، کم نیست.

نمیدونم، شاید اگه یه خورده آدم زندگی رو سختر بگیره باز هم دوس نداره از دستش بده؟ من و مهرداد، زندگی رو جدی نگرفتیم، با دوستی شروع کردیم و هنوز هم دوستیم. همو محدود نکردیم و با هم شیطنت میکنیم، با هم  مسخره بازی در می اریم، تو ماشین جیغ  میزنیم  و میخونیم، یهویی تو جاده می زنیم کنار پیاده میشم میرقصیم، از خاطرات روزهای دانشجویی می گیم، با هم از همکلاسی ها  می گیم و می خندیم، تو محل کار با همیم، در مورد کار، همکارا، رئیس حرف می زنیم و روزمون رو تجزیه و تحلیل میکنیم. خیلی راحت میخندیم، حرفهای همو کاملا میفهمیم و برداشت مشترکی از زندگی داریم و...خیلی وجه اشتراک های دیگه. 

همه اینا لذت هایی داره که منو مجذوب می کنه. مجذوب جوون موندن، مجذوب زندگی، مجذوب ادامه دادن...

من زندگی رو خیلی دوست دارم. با تمام وجود میخوام حفظش کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

مسافرت رفتن خودم و مهرداد رو دوس دارم .

این سری آباده رفتنی، شب اصفهان موندیم و کلی خوش گذشت، فردا صبح هم رفتیم سد ایزدخواست(اولین شهر استان فارس از سمت اصفهان). یه نفر اونجا داشت لابستر و ماهی صید میکرد. یه کم پیشش وایسادیم و بعد هم رفتیم کلی راه رفتیم. چه آب زلالی و چه آسمون آبی. بقول مهرداد فهمیدیم آبی آسمونی چه رنگیه. خیلی خوب بود. صبحانه رو هم کنار یکی از باغ ها خوردیم و یواش یواش رفتیم به سمت آباده. دو روزی هم که آباده بودیم رفتیم تو باغ ها دور زدیم.

برگشتنی هم کنار باغ های به و انگور و آلو و... جاتون خالی جیگر کباب کردیم خوردیم. حوالی ساعت 4 عصر رفتیم آبشار نیاسر و یه یه ساعتی هم اونجا دور زدیم و حرکت کردیم به سمت تهران. 

تو ماشین هم کلی بهمون خوش گذشت. کلی چیز میز خوردیم و خندیدیم و آواز خوندیم و...

هرچند کاری که ما با پراید کردیم مردم با تراکتور می کنند.

ساده که باشی.همه چی قشنگ و عالیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

یه همسفر می تونه مسافرتت رو از این رو به اون رو کنه. اگه یه همسفر، آدم خوش سفری باشه که دیگه هیچ.

دکتر حسن قاسمی، یه همسفر فوق العاده خوبیه. سفری که به کوالالامپور و دبی داشتیم با وجود ایشون صد برابر برامون خوشایند شد. با ایشون هم به من و هم به مهرداد، فوق العاده خوش گذشت. کلی تجربه جدید، کلی لحظات شاد و کلی چیزهای خوب دیگه...

در حدی به من و مهرداد با ایشون خوش گذشت که هر دفعه که میخوایم سفرمون رو مرور کنیم بدون استثنا از لحظات شاد و قشنگی که با دکتر بودیم حتما جزوه حرفهامون هست. خیلی عالی شد که ایشون با ما بود. خیلی خیلی تو سفرمون تاثیر گذار بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

اینجا غزه نیست و انسانی که توسط ماموران شهرداری کشته شد، اسرائیلی نیست. اینجا تهران است. پایتخت کشورم. جایی که امنیت و آسایش بیداد می کند.

"انسانی" که کشته شد دزد میلیاردی نیست، نه اسمش بابک است نه مه آفرین،او شهرام نیست، رفیق دوست هم نیست او یک دست فروش ساده است، البته نه، دستفروش ساده بود، که به جرم کار کردن کشته شد. او متهم به فقر بود، جرمش بی کسی بود، جرمش معمولی بودن بود. ساده و کارگر بوند جرمش را آنقدر سنگین کرد که جلوی فرزند نوجوانش  بیشتر بشکند.

صدا و سیمای ما چنان در کشته شدن متهمی در فرگوسن غرق است که به شهروند بیگناه ایرانی کاری ندارد.

دلواپس کودکان غزه ایم؟  دلواپس آمار بیکاری فلان کشور اروپایی آمریکایی؟ دلواپس دلواپس تفکیک جنسیتی؟

دلواپس ساپورت ؟ دلواپس حذف دانایان از دولت تدبیر؟کار ذیگری نداریم؟ 

ما که دلواپسی بابت این کلان مسائل نداریم، شما هم دلواپس نباشید. حل میشود، کودکان غزه، بیکاری ها، فساد کشور های غربی، همه و همه حل می شود و شما به آرامش می رسید. 

آنچنان که کارگر ساده، بعد از مدتها آرام آرمیده است.

اینجا تهران است. پایتخت ایرانم. مامن آرامش من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

فرجی دانا، وزیر شایسته و لایقی بود. نابخردانه استیضاح و عزل شد. هر از چندگاهی می دیدمش. ساده و سالم.  وقتی بعد از انتخاب شدنش برای وزارت دیدم خیییییییییییلی معمولی و خیلی ساده تر از آدمای دیگه اومد تو جلسه. هفته آینده هم احتمالا می بینیمش. قطعا همچنان ساده و متواضع. دوستش دازم. آدم لایق و داناییه.

حیف شد. حیف.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

این روزها نمیدونم چرا اینقدر به این موضوع فکر میکنم که چقدر دوست ندارم هیچ وقت بمیرم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10 بعد از ظهر  توسط گنجول  |