زندگی خیلی چیز دلچسپ و قشنگیه. به خصوص از وقتی که با مهرداد همراه و همسفر شدیم.

دارم با خودم فکر میکنم چقدر زندگی کردن قشنگه وچقد حیفه آدم نتونه از زندگی لذت ببره. نمی دونم حسم قبلا نسبت به زندگی چی بود، در واقع حسم نسب به نبودن زندگی، نسبت به مرگ.

قبلا از مرگ می ترسیدم. قبلا فکر می کردم اگه من بمیرم طفلی مامانم ناراحت می شه، بنده خدا بابام کمرش می شکنه، آخه ی خواهرم غصه می خوره، وای داداشم غم تو دلش می شینه و ...

اما الان مرگ رو دوست ندارم. زندگی رو خیلی دوس دارم. دوس ندارم لذت های زندگیمو از دست بدم.

الان فقط و فقط از مرگ، برای خودم ناراحت می شم. حس این که بخوام دیگه نباشم غصه دارم می کنه، دوس دارم لحظه به لحظه بودن با مهرداد رو لذت ببرم.

قبلنا، زندگی به نظرم سخت بود، ولی الان زندگی به نظرم مث یه بازی شاده. دوس ندارم از این بازی برم بیرون و بقیه شاد و سرمست این بازی باشن.

علاوه بر اینکه نمی خوام از این بازی یبرم بیرون، نمی خوام هم ذره یی تو این بازی ضعیف بشم.

فکرشو که می کنم می بینم نامردیه اکسیر جوانی بعد از من برسه به بقیه.

دوس دارم بگن همه می توننن همین الانشونو حفظ کنن. 

انگار  سن آدم بعد از 25 سالگی با یه سرعت عجیبی می افته تو سراشیبی و هی تند تند می گذره.

نمی دونم....

حس و حالمو نمی فهمم، یعنی نمیدونم چرا اینقد نسبت به جوون موندن حریص شدم، شاید به خاطر همین باشه که سرعت گذر عمر رو با تمام وجودم حس میکنن.

من ومهرداد الان دیگه بیش تر از هفت ساله که همو میشناسیم. هفت سال، کم نیست.

نمیدونم، شاید اگه یه خورده آدم زندگی رو سختر بگیره باز هم دوس نداره از دستش بده؟ من و مهرداد، زندگی رو جدی نگرفتیم، با دوستی شروع کردیم و هنوز هم دوستیم. همو محدود نکردیم و با هم شیطنت میکنیم، با هم  مسخره بازی در می اریم، تو ماشین جیغ  میزنیم  و میخونیم، یهویی تو جاده می زنیم کنار پیاده میشم میرقصیم، از خاطرات روزهای دانشجویی می گیم، با هم از همکلاسی ها  می گیم و می خندیم، تو محل کار با همیم، در مورد کار، همکارا، رئیس حرف می زنیم و روزمون رو تجزیه و تحلیل میکنیم. خیلی راحت میخندیم، حرفهای همو کاملا میفهمیم و برداشت مشترکی از زندگی داریم و...خیلی وجه اشتراک های دیگه. 

همه اینا لذت هایی داره که منو مجذوب می کنه. مجذوب جوون موندن، مجذوب زندگی، مجذوب ادامه دادن...

من زندگی رو خیلی دوست دارم. با تمام وجود میخوام حفظش کنم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

مسافرت رفتن خودم و مهرداد رو دوس دارم .

این سری آباده رفتنی، شب اصفهان موندیم و کلی خوش گذشت، فردا صبح هم رفتیم سد ایزدخواست(اولین شهر استان فارس از سمت اصفهان). یه نفر اونجا داشت لابستر و ماهی صید میکرد. یه کم پیشش وایسادیم و بعد هم رفتیم کلی راه رفتیم. چه آب زلالی و چه آسمون آبی. بقول مهرداد فهمیدیم آبی آسمونی چه رنگیه. خیلی خوب بود. صبحانه رو هم کنار یکی از باغ ها خوردیم و یواش یواش رفتیم به سمت آباده. دو روزی هم که آباده بودیم رفتیم تو باغ ها دور زدیم.

برگشتنی هم کنار باغ های به و انگور و آلو و... جاتون خالی جیگر کباب کردیم خوردیم. حوالی ساعت 4 عصر رفتیم آبشار نیاسر و یه یه ساعتی هم اونجا دور زدیم و حرکت کردیم به سمت تهران. 

تو ماشین هم کلی بهمون خوش گذشت. کلی چیز میز خوردیم و خندیدیم و آواز خوندیم و...

هرچند کاری که ما با پراید کردیم مردم با تراکتور می کنند.

ساده که باشی.همه چی قشنگ و عالیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

یه همسفر می تونه مسافرتت رو از این رو به اون رو کنه. اگه یه همسفر، آدم خوش سفری باشه که دیگه هیچ.

دکتر حسن قاسمی، یه همسفر فوق العاده خوبیه. سفری که به کوالالامپور و دبی داشتیم با وجود ایشون صد برابر برامون خوشایند شد. با ایشون هم به من و هم به مهرداد، فوق العاده خوش گذشت. کلی تجربه جدید، کلی لحظات شاد و کلی چیزهای خوب دیگه...

در حدی به من و مهرداد با ایشون خوش گذشت که هر دفعه که میخوایم سفرمون رو مرور کنیم بدون استثنا از لحظات شاد و قشنگی که با دکتر بودیم حتما جزوه حرفهامون هست. خیلی عالی شد که ایشون با ما بود. خیلی خیلی تو سفرمون تاثیر گذار بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

اینجا غزه نیست و انسانی که توسط ماموران شهرداری کشته شد، اسرائیلی نیست. اینجا تهران است. پایتخت کشورم. جایی که امنیت و آسایش بیداد می کند.

"انسانی" که کشته شد دزد میلیاردی نیست، نه اسمش بابک است نه مه آفرین،او شهرام نیست، رفیق دوست هم نیست او یک دست فروش ساده است، البته نه، دستفروش ساده بود، که به جرم کار کردن کشته شد. او متهم به فقر بود، جرمش بی کسی بود، جرمش معمولی بودن بود. ساده و کارگر بوند جرمش را آنقدر سنگین کرد که جلوی فرزند نوجوانش  بیشتر بشکند.

صدا و سیمای ما چنان در کشته شدن متهمی در فرگوسن غرق است که به شهروند بیگناه ایرانی کاری ندارد.

دلواپس کودکان غزه ایم؟  دلواپس آمار بیکاری فلان کشور اروپایی آمریکایی؟ دلواپس دلواپس تفکیک جنسیتی؟

دلواپس ساپورت ؟ دلواپس حذف دانایان از دولت تدبیر؟کار ذیگری نداریم؟ 

ما که دلواپسی بابت این کلان مسائل نداریم، شما هم دلواپس نباشید. حل میشود، کودکان غزه، بیکاری ها، فساد کشور های غربی، همه و همه حل می شود و شما به آرامش می رسید. 

آنچنان که کارگر ساده، بعد از مدتها آرام آرمیده است.

اینجا تهران است. پایتخت ایرانم. مامن آرامش من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم شهریور 1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

فرجی دانا، وزیر شایسته و لایقی بود. نابخردانه استیضاح و عزل شد. هر از چندگاهی می دیدمش. ساده و سالم.  وقتی بعد از انتخاب شدنش برای وزارت دیدم خیییییییییییلی معمولی و خیلی ساده تر از آدمای دیگه اومد تو جلسه. هفته آینده هم احتمالا می بینیمش. قطعا همچنان ساده و متواضع. دوستش دازم. آدم لایق و داناییه.

حیف شد. حیف.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مرداد 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

این روزها نمیدونم چرا اینقدر به این موضوع فکر میکنم که چقدر دوست ندارم هیچ وقت بمیرم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 10 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور

به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

 به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری

که سراغش ز غزلهای خودم می گیری

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم

یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

 به تبسم ، به تکلم ، به دلارایی تو

به خموشی ، به تماشا ، به شکیبایی تو

 به نفس های تو در سایه سنگین سکوت

به سخنهای تو با لهجه شیرین سکوت

 شبحی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

خییییییییییلی هم خوب.

فقط از دوستامون ما مونده بودیم که قسمت ما هم شد.

کیف دوشی چرمی مهرداد رو از صدوق عقب زدن

جریان هم اینجوری بود که رفتیم خرید، برای اولین بار کیف مهرداد رو تو ماسین جا گذاشتیم، برای اولین بار هم بود که ماشین رو نبردیم پارکینگ و کنار خیابون جا گذاشتیم، 

صبح که پاشدیم بریم طارم؛وقتی مهرداد رفت چمدونا رو بذاره تو صندوق دید صندوق بازه و بچه نیست. رفیتم یه خرده حوالی جایی که دیشیش ماشینو گذاشتیم پرس و جو کردیم به این امید که شاید مدارک رو انداخته باشه جایی. اخه همه مدارک ماشین و گواهینامه و ... تو کیف بود.

دست از پا دراز تر برگشتیم خونه، و دیگه بیخیال سفر شدیم.

 اما به خودمون گفتیم فدای سرمون و پاشدیم با سواری های حوالی آزادی از راه منجیل رفتیم طارم. 

خیلی هم خوش گذشت. 

حالا الان ما موندیم و ماشین بدون هیچ گونه مدارکی.

به قول دوستامون من یه نظر کارشناسی دادم و خسارت وارده رو  بالغ بر 500 تومن تخمین زدم: خود کیف(کیف چرمی کادوی تولد مهرداد از طرف من) 250 هزار تومن، یه کارت هدیه 50 تومنی، عینک 100 تومنی، فلش 15 تومنی، هارد اکسترنال یک ترا 250 هزار تومنی و ... 

حالا بماند دوندگی برای گرفتن گواهینامه و مدارک ماشین و شناسنامه و ... 

حالا بماند اطلاعاتی که رو هارد و فلش بود.

حالا بماند چیزایی که بعدا یادمون میاد کیف بود.

و...

ولی خوشم امد غمی به خودمون راه ندادیم و خوشبینانه امیدواریم دله دزد نبوده باشه و مثه یه دزد واقعی مدارک رو بندازه صندوق پستی، جایی! و از اطلاعات بیشمار هارد سو استفاده نکنه.این کار رو بکنه براش آرزوی توفیق هم می کنیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 4 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

سرم درد گرفت. مبهوت موندم. نمی دونم چی بگم.

دوست مهرداد زنگ زد و می خواست ببینه تو دوستا و آشناها پزشک نداریم؟ اولش فکر کردم یه سوال پزشکی معمولی میخواد بپرسه، ولی بحث در مورد دارو و آمپول و داروخونه بود. بعد از چند تماس و ... مهرداد گفت مادر یکی از آشناهای طرف سرطان داره و دنبال یه آمپولی می گرده که کمیابه. جایی پیداش نکردن و متوسل به آشناها و .... شدن که بتونن یه دونه از آمپول ها رو پیدا کنن.

آمپول دونه ایی دو میلیون و پنصد!

من اولش فکر کردم دنبال قرص هستند که جایگزین آمپول دونه یی دو میلیون و پنصدی کنند. به مهرداد گفتم وای چه تصمیم سختیه، آدم تو این شرایط بحرانی قرار بگیره و پول نداشته باشه و بخاطر بی پولی مجبور باشه قرص رو جایگزین آمپول کنه. اون هم برای مادر. چقد تو این شرایط مدیریت این مسائل میتونه دشوار باشه!

بعد که مهرداد گفت نه بابا، اصلا بحث در مورد قرص جایگزینی نیست وا رفتم. مهرداد گفت بحث سر اینه که  بتونن یه داروخونه ایی پیدا کنند که آمپول رو با قیمت دو میلیون و پنصد تهیه کنند نه از ناصرخسرو با قیمت سه میلیون و پنصد.

وای خدای من! آدم مادرش از سرطان زجر بکشه، جدای از همه هزینه های پزشکی تا حالاش، الان نتونه آمپول رو سه و پنصد بخره و از طرفی هم نتونه به قیمت ناقابل دو و پنصد پیداش کنه.

یعنی مجبور باشی دو و پنصد برای یه آمپول بدی، شرایط جوری باشه که محکوم بشی سه میلیون و پنصد براش بدی.

اولین چیزی که بعد از این حرفا به مهرداد گفتم این بود که مردم باید برای یه آمپول اینجوری همه زندگیشون تحت تاثیر قرار بگیره، اونوقت مجلس ما مشکلات شده حبس در نظر گرفتن یا نگرفتن برای وازکتومی و سقط جنین؟ مجلس ما مشکلش بشه ساپورت پوشیدن خانها تو خیابون؟

بعد با خودم فکر کردم مردم ما این همه مشکل داشته باشن، اونوقت ما چیزی برای نمایش دادن تو صحن مجلس نداشته باشیم جز ساپورت پوشیدن خانمها؟

ما وزرامون رو برای چیز دیگه ای نمیتونیم بازخواست کنیم جز پوشش و آرایش مردم؟

نمی تونیم به جای نمایش ساپورت پوشها تو خیابون، همین خیابون ناصر خسرو رو نشون بدیم، نمی تونیم رنج مردم رو برای تهیه یه دارو برای بیماری های صعب العلاج نشون بدیم؟ نمی تونیم تو مجلس بگیم درد و زجر سرطان و MS کم نیست که رنج آواره ی دارو شدن هم بهش اضافه نشه؟

نمیتونیم بچه های کار رو نشون بدیم تو این مجلس ...؟ نمی تونیم خودفروشی زن ها رو نشون بدیم؟ به هر دلیل، نیاز مالی یا هر نیازی،فاجعه  خود فروشی عمقش کمترازساپورت پوشیه؟

نمی تونیم این همه جوون و پیر، زن و مرد معتاد رو نشون بدیم؟ آقای مطهری، من وقتی حاشیه بزرگراه چمران رو بطور اتفاقی دیدم که کلی معتاد تزریقی کنار اون درختا تو هم می لولیدن، حتما هم کسی که ساپورت پوشها رو می بینه، اگه یه کم بخواد، می تونه این از این دست بزرگراهها رو هم  زیاد ببینه! ببیند اون وقت تو مجلس همهمه می شه یا نه؟ ببینید اونوقت شما می تونید به مزاح بگین  "به نظر می‌رسد دوستان از دیدن این تصاویر به وجد آمده‌اند". ببینید اونوقت دوستان به وجد می ان؟

نمی تونیم زندگی هایی که بخاطر مسائل مالی از هم می پاشه رو تو صحن مجلس نشون بدیم؟ نمی تونیم به جای اینکه دنبال این باشیم که با سقط جنین خانمها و وازکتومی آقایون برخورد کنیم یه فکری برای تامین هزینه ها بکینم؟ چقد از خانواده ها در صورتی که از لحاظ مالی، برای داشتن فرزند تامین باشن، میخوان که بچه دار نشن؟ مساله خانواده ها برای بچه دار نشدن چیه؟ نمی شه اونا رو تو مجلس مطرح کرد؟

شیک و مجلسی های عزیز، شما کی دیدین مردم این سرزمین برای سیر شدن تو سطل آشغال ها دنبال ته مانده غذای امثال شما می گردن؟

کم هستن کسایی که تو سطل آشغاله شکمشونو سیر می کنن که نمی تونین تو صحن مجلس نمایش بدین؟

کارتون خوابها رو که حتما دیدین!زیاد هم دیدین؟ نمی شد اونا رو تو مجلس نشون داد؟ شاید نمی شد. آخه دوستان به همهمه نمی افتادن که بهفمیم ذوق کردن.

بچه 5 ساله نیومد بهت فال بفروشه؟ بچه 8.9 ساله نیومد شیشه ماشینتو دستمال بکشه؟ یه زن با بچه تو بغلش نیومد التماس کنه ازش دستمال بخری؟‍‍ پیرمرد و پیرزن کنار خیابون ندیدی که دستشونو دراز کنن ...

نمی شد اینا رو تو مجلس نشون داد؟ نمی شد بجای اینکه دغدغه این باشه که چرا فلان سیاستمدار ممنوع التصویر نشده، فلانی چی، تصاویری رو نشون بدیم که این همه تکدی گری رو به نمایش بذاره؟ درسته مانع وجد مجلسی ها میشه ولی شاید تاثیری در حال مردم داشته باشه!

شاید تصویر آماده میخواین برای نمایش؟ یه فراخوان بدین ببینید چقدر تصویر از زورگیری و خفت گیری براتون میاد که تو مجلس نشون بدین؟ اینا مشکلی نیست که بهتر باشه قبل از حبس وازکتومی و سقط جنین کننده ها بررسی کنین؟

نداشتین کسی و تو اطرافیانتون به خاطر نامناسب بودن جاده ها، کیفیت پایین ماشینها، آلودگی هوا، بی تفاوتی پزشک و بیمارستان و .... فوت کنه؟ نه؟ نداشتین دیگه! لااقل یه طرح دو فوریتی نه، تک فوریتی نه، اصلا بدون فوریت برای این دست مسائل می دادین دیگه؟

اصلا فقیر دیدین؟ اصلا پدری که نتونه مایحتاج خانواده ش رو بده و شرمنده بچه اش باشه رو می فهمین؟مادری که بخاطر بچه اش همش مجبور باشه کار کنه و از همسر بودن ومادر بودنش بزنه رو چی؟

اگه فقیر رو کارمندا و کارگرایی ندونیم  که ممکنه بخاطر یه عمل جراحی، همه زندگیشون تحت تاثیر قرار بگیره، و فقط فقیر رو کسایی بدونیم که تو مکان های دور افتاده، حاشیه ها و رو کارتون ها زندگی می کنن، میدونین که چقدر از مردم زیر خط فقرند دیگه؟ نمی دونم، شاید هم نمی دونین.

اطلاعیه فروش کلیه رو دیوار، تصویر مناسبی برای هیاهو تو مجلس نیست؟ کمه این تیپ اعلامیه ها؟

آمار طلاق رو می شه همینجوری که دور همید یه گپی در موردش بزنید، ذوق نمی کنید قطعا!  پس اصلا ولش کنید.

ولش کنید، بیایم همه کمک کنیم کسی وازکتومی نکنه، حواسمون باشه کسی سقط جنین نکنه، کسی با مانتوی کوتاه نیاد تو خیابون، کسی ساپورت نپوشه، کسی آرایش غلیظ نداشته باشه، کسی روزه نخوره، سیاست مداری که نباید ببینه رو نبینه شاید همه چیزحل شد.

شاید اینجوری امکانی رو فراهم کینم که دارویی که تو ناصرخسرو هست ولی تو داروخونه ها نه، به داروخونه ها هم برسه.

دوستان دیگه ساپورت نپوشین، انصاف نیست بخاطر شما:

آمار طلاق بره بالا، آمار فساد بره بالا، آمار فقر بره بالا، آمار اعتیاد بره بالا، آمار مرگ و میر غیر طبیعی بره بالا، آمار آلودگی هوا بره بالا.

نپوشین دیگه. امثال این آدما که بیماری خاص دارن و داروهاشون کمیابه کم نیستند.

شاید اگه شما ساپورت نپوشین لااقل آدم به وجد نیاد و اینجوری فکرشونو متمرکز این قضیه کنن که آخه این داروهای کمیاب چه جوریه جریانش؟ یا میتونه باشه یا نمی تونه! اگه میتونه پس چرا تو داروخونه ها نیست؟ اگه نمیتونه پس چرا تو ناصرخسرو هست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

وااااااااااااای، خدای من! نکنه عید فطر یه روز زودتر اعلام شه، همه محاسباتمون برای تعطیلات بهم بخوره. شما که این همه روزه گرفتین، پیگیر ماه نشین و عین آدم دوشنبه روروزه بگیرین دیگه! ما مرخصی نداریم، اگه عید فطر بشه دوشنبه ، سه شنبه جایی نمی تونیم بریما. پیگیر ماه نشین دیگه. برا همه بهتره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 12 بعد از ظهر  توسط گنجول  |