X
تبلیغات
ایلیاتی
شد دو سال و 11 ماه............

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 2 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

مادر

هر چی واژه تو دنیاست کمه برای گفتن از محبت ها و ایثار و زحمات و ... و... و ... و...

روز مادر مبارک.کاش قدر شناس باشیم و توان جبران گوشه ای از همه بزرگواری هاشونو داشته باشیم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

درخت!

دارم فکر می کنم هیچ چیزی به اندازه طبیعت و جنگل منو مجذوب خودش نمی کنه. از طبیعت شمال که بگذریم اصلا همین خیابون ولیصعر تهران بخصوص حوالی پارک ملت که درختهاش بیشتر از جاهای دیگه ست یه جوری تو خوش آب و هوایی شهر تاثیرگذار که نگو و نپرس.

اینا رو نمی خواستم بگم.

اینو میخواستم بگم که کاش نمی دونم کی ولی هر کی که میتونه تو این زمینه ها تصمصیم بگیره روز درختکاری رو تعطیل رسمی اعلام کنه تا مردم با شرایط بهتری بتونن برن و درخت بکارن. کم کم بشه مثل 13 بدر که همه دوست دارن اون روز رو بیرون باشن.

اینجوری بهتر نیست؟ درختای بیشتری کاشته نمی شه؟اینجوری درختکاری تبدیل به یه فرهنگ نمیشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

کیفیت، انجام درست کار از همان ابتداست.

این یه پیام تبلیغاتی بود که رو یه بنر خیلی بزرگ رو یکی از پل های عابر پیاده تو اتوبان همت زده بودن.

اونقد بزرگ که جلوی تابلوهای راهنمایی و رانندگی رو گرفته بود و نمی دیدی چه علائمی رو داره می گه.

دیگه اینکه کاملا دید مردم رو از پل گرفته بود و بقول یکی از دوستای وکیلمون اونجا رو تبدیل کرده بود به یه منطقه غیر قابل دفاع و هر اتفاقی رو پل بیفته هیچکی نمی بینه!( بماند که اگر هم ببینیم جز فیلم و عکس گرفتن کاری نمی کنیم)

این کار؛از ابتدا درست انجام شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 8 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

(27 اسفند) نمی دونم چی بگم و چه جوری بگم. می خوام بنویسم تا یادم بمونه انتظار داشتن از دیگران اشتباهیه که می تونه به قیمت جون آدم تموم بشه. ما پسرمونو ( 206 مون که تو شناسنامه پرایده) رو 30 بهمن خریدم. ساعت یک و نیم ، دو از پارکینگ سایپا اوردیمش بیرون و ساعت 8 زنگ زدیم افسر برا دیدن صحنه تصادف بیاد و ساعت 8 و نیم اولین جریمه مون رو دادیم. اینا رو گفتم هم بخندیدم، هم بفهمیم، هم نرنجیم، هم به خودمون بیایم، هم توبه کنم، و هم اینکه هیچ وقت و هیچ وقت و هیچ وقت به یه کسی که احتمال می ره بگه حسش نیست رانندگی کنم رو نندازیم که .... با یه!!!!! دوست؟!رفیق؟!آشنا؟! همکار؟ نه با یکی، فقط دیگه باید بهش گفت یکی نه بیشتر هماهنگ کردیم که مهرداد چون هنوز رانندگی اش خوب نیست بیا بریم ماشین رو از پارکینگ سایپا بیاریم شرکت و بعد از وقت اداری ببریم خونه! این همین یکی که همکارمونه خیلی مرام به خرج داد و با هم رفتیم ماشین رو از پارکینگ اوردیم و تو راه برگشت به طرف شرکت هم من و هم مهرداد بهش گفتیم که بی زحمت و با زحمت ماشین رو از شرکت ببریم خونه! دریغ از این آدم که یک کلمه برگرده بگه من حسی کار می کنم. جاتون خالی رفتیم شیلا، ناهار خوردیم و بعد امدیم شرکت یکی دو ساعتی شرکت بودیم و آخر وقت خودمون رو آماده کردیم که الان "یکی" ما رو تا خونه می بره و مهرداد امشب آخر وقت یا فردا اول وقت میره تمرین و بعد از چند جلسه با مربی آموزشگاه و ماشین خودمون که تمرین کرد و روبراه شد دیگه خودش می شینه پشت فرمون!!! و آخ باز دریغ از این " یکی" که یک کلمه بگه من نمی تونم بعد از شرکت با شما بیام و شما از همین الان ی خاکی به سر خودتون بریزید! و ما هم که با این فکر که با هم تا خونه می ریم هیییییییییییییییچ ملالی به خودمون وارد نکردیم و با کسی هم برای امدن و کمک کردن به ما هماهنگ نکردیم. آخر وقت ( هیچ وقت فراموش نمی کنم) من به "یکی" که تو لابی شرکت نشسته بود گفتم:... میای بریم؟ گفت نه، من الان اصلا حسش نیست رانندگی کنم!!!!!!!!!!!!!!!!! (وای خدا حسش نیست، باورتون می شه؟ ما با اون وضعیت ، آقا با حسش به ما جواب رد داد! اونم نه دقیقه نود، تو وقت اضافه! خداییش گل طلایی بود این دیگه) با یه التماسی گفتم وای نه تو رو خدا تنهامون نذار مهرداد نمیتونه! که الان که بهش فکر می کنم دلم به حال اون روز خودمون می سوزه. خیلی خونسرد و یخ جواب داد طوری نیست با مهرداد بشینین برین دیگه! طوری نیست؟!!؟؟؟؟ چطور از جاده مخصوص که شاید پای جون تو هم در میون بود طوری بود؟ خوب دیگه از اونجا تا شرکت اورد دمش گرم! احتمالا لطف کرد. یه نیم ساعتی گذشت و امدم تو اتاق، مهرداد رو دستپاچه و نگران و گیج فکر کردن دیدم. بهم گفت " یکی" می گه نمی تونه بیاد! من که حرفهای خودمون رو جدی نگرفته بودم و پیش خودم فکر می کردم"یکی" ایییییییییییییییییییییییییییینقد نامرد نیست که ما روتو این شرایط تنها بذاره گیج تر و شوکه تر شدم. مهرداد با درماندگی پرسید خوب حالا به نظرت چیییییییییییییییییییییییییییییییکار می شه کرد؟ چه جوابی می تونستم بدم جز اینکه وانمود کنم اصلا مهم نیست و من الان خیلی آرومم و بگم هر جور خودت صلاح می دونی گلم؟ مهرداد گفت می خوای وایسسیم خلوت تر شه خودمون بریم؟ هنگ کردم. چاره ای دیگه ای داشتیم؟ من که اینقد تو شوک به این راحتی حس رانندگی نداشتن "یکی" بودم که اصلا هیچی به ذهنم نرسید؟ مهرداد که در اون حد بلد نبود؟ بود؟ یه بار دیگه به "یکی" التماس باید میکردیم؟ اون که جیم شد و اصلا معلوم نشد نامرد چه جوری از جلوی اتاقمون رد شد که ندیدیمش؟ این اطراف هم که آموزشگاه رانندگی نیست زنگ بزنیم با یه مربی بریم تا خونه! به دوستامون زنگ بزنیم بیام؟ الان؟ میشه؟ تا کی باید بمونیم؟ شاید همه اینا می شد ولی ما اینقد که اتفاق ناگهانی و یهویی بود اصلا نمی تونستیم تصمیم درستی بگیریم. روحیه مهرداد رو هم نباید خراب می کردم چون اگه ناچار بودیم خودمون بریم نباید می ترسید. در نهایت این شد که خودمون بریم. با ترس. با ترس ها! وای وقتی به اون شب فکر میکنم تموم بدنم میلرزه. اون شب بدتربن شب سال 92 برام بود. نمی دونم بگم کی این شب رو برام رقم زد. الان که مهرداد تو رانندگی رو به راه شد می فهمیم که اون شب چه خطری از بیخ گوشمون گذشت. به هر چی که سر راهمون بود زدیم. خدا بهمون رحم کرد. خدا اون شب اصلا یه جوری خدایی کرد. نمیدونم این آدم، پیش خودش چی فکر کرد. فکرشو بکن رانندگی ما در حدی بود که برای اینکه عقبی نریم یکی دیگه برگشت بهمون گفت چیکار کنیم!!! وای خیلی وحشتناک بود. افتادیم تو ترافیک و نه راه رفت داشتیم نه راه برگشت. ما با اون وضعیت از پارک وی تا وحیدیه! نگران مهرداد بودم. در حدی که واقعا میترسیدم سکته کنه! من اصلا تحمل دیدن قیافه مضطرب مهرداد رو ندارم. تو این مدت با هم بودنمون مهرداد رو اینجوری ندیده بود و از خدا می خوام دیگه شرایطی پیش نیاد که این حال مهرداد رو ببینم. مهرداد و من تو شرایطی قرار گرفتیم که فقط میخواستیم از این مخمصه در بیایم. خیلی به اینور و اونور مالیدم. تا اینکه دو دقیقه مونده بود برسیم به خونه رفتیم تو دل یه پراید و اونم دوتا دراش رفت تو. من و مهرداد دیگه نمیدونی چه حالی شدیم. مهرداد انگار کامل بی جون شد و اصلا نای بیرون امدن از ماشین رو نداشت. من به هر طریقی بود از ماشین رفتم بیرون و مهرداد هم بعدش. طرف مقابل مون آدم خیلی خوبی بود.حال و روز مون رو که دید پی به حال خراب ما برد. چون تصادف تو چهار راه اتفاق افتاد برای اینکه راه بند نشه گفتند ماشین رو جابجا کنیم، ولی برای مهرداد دیگه رمقی برای اینکار نمونده بود، نتونست بشینه و یه آقای جوونی که تماشا گر این ماجرا بود امد نشست و ماشین رو برد کنار خیابون. ازم پرسید چند وقته ماشین دستتونه؟ گفتم 3 ساعت، تازه خریدیمش و یه دوست بی معرفت حس رانندگی نداشت و نیومد کمکمون. افسر امد و... شب، دیگه جونی برای بیدار نشستن برامون نموند. دوتا شربت درست کردم با مهرداد خوردیم و دراز کشیدم.خسته و بی رمق بودیم و تا چشامو رو رو هم می ذاشتم تمام صحنه هایی که ترسیدم و جیغی نزدم می امد جلوی چشمم. نتونستم آروم بگیرم، منی که اصلا از تو اتاق خواب متوجه سرو صدای تو خیابون نمی شدم، اون شب احساس می کردم همه ماشینها دارن میان تو خونه. ماشین هی تو خیابون رو اعصابم بودن عجیب. هیچ وقت صداشون رو اینجوری نشنیده بودم. گفتم شاید یه دوش گرفتن ارومم کنه. رفتم دوش گرفتم، اما آروم نشدم. حال مهرداد هم خوش تر نبود. ما چون خونه ایی که الان توش هستیم بزرگه، اصلا از سالنش استفاده نمی کنیم و سالنمون لخته لخته. به مهرداد گفتم من اصلا تحمل سر و صدای ماشین ها رو ندارم و تو سالن لخت و خالی خوابیدیم ولی تا صبح حالم بد بود وکابوس می دیدم. فرداش و روزهای دیگه هنوز حالم جا نیومد و همش هی حس می کردم ماشین ها میخوان بخورن به هم.همش تو تاکسی و اتوبوش تنم شروع می کرد به لرزیدن و .... و اولین قرص کاهش تپش قلب عمرم رو خوردم. تا چند روز ماشین رو بیرون نیووردین تا اینکه مهرداد چند جلسه با مربی و چند جلسه با سعید، دوستمون تمرین کرد و الان روبراه شد و قراره فردا خودش بشینه و بریم شمال. از اون روز به هر کی گفتیم به خاطرحس راننگی نداشتن یه "یکی" خودمون اون مسیر رو با اون بی تسلطی امدیم، زنده بودن خودمون و به عابر نزدنمون رو بجز کار خدا، نتوست به چیز دیگه ای نسبت بده. مربی و دوستمون سعید که ناواردی مهرداد رو تو جلسات تمرینش می دیدن سخت تر باورشون می شد ما اون شب خودمون امدیم و الان زنده ایم. اما الان دیگه مهرداد مسلط شده ومن دیگه نمی ترسم. مثل همه لحظات با مهرداد بودن، حین رانندگیش دیگه آروم آرومم و مطمئنم کارشو درست و عالی انجام میده. یه چیزی که بیشتر برام عجیبه پرسش های مکرر "یکی" از ما و بقیه ست. خیلی برام جالبه که آدمی که می گفت حسش نیست رانندگی کنم و طوری نیست مهرداد خودش بشینه برین؛ بعد از چند روز از یکی از همکارا پرسید: راستی اون شب آقای همتی اینا چه جوری رفتن؟واقعا خودشون رفتن؟ یا بارها از من پرسید چه خبر از ماشین؟ مهرداد می تونه رانندگی کنه؟ سوار میشین؟ دیگه ماشین رو میتونین بیارین بیرون؟ بعد من هی با خودم میگم عجبا یعنی ما پس اون شب نمی تونستیم خودمون بیایم دیگه؟! آها یعنی پس می دونست ما هنوز اونقدر روبراه نیستم؟ این که ما خودمون امدیم کار دور از انتظاری براش بود؟ الان هر بار که این آدم رو می بینم تموم تنم ناخودآگاه می لرزه. اصلا انگار شرطی شدم و با دیدش رعشه می گیرم. و هنوز نتونستم خودم رو متقاعد کنم که چرا و چه جوری تونسنت وجدانشو راضی کنه مارو تنها بذاره و یواشکی از شرکت بره بیرون. نمی تونم ببخشمش. اصلا نمی خوام که ببخشمش. دیدن اون همه پریشونی و استرس و اضطراب مهرداد تمام وجودمو سست می کنه. حتی الان که بهش فکر می کنم این حال بهم دست می ده.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

امروز اولین روز کاری سال جدیده. تعطیلات خوب بود. با ماشین خودمون اولین تجربه برون شهری رو داشتیم و خوشبختانه و شکر خدا، تجربه خوشایندی بود. علی رغم توصیه های موکد دیگران که گفتند ماشین رو نه شمال و نه آباده نبرید ما هر دو جا بردیمش.

ترسم دیگه ریخت. بقول داداشم، مهرداد منو همون روز اول خوب آب بندی کرد.

راستی خیلی هیجان زده ام  چون دیروز رفتیم لباس برای عروسیمون رو سفارش دادم. اگه اون چیزی که توی ذهنمه دراد خیلی چیز شیک و نازی میشه.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 


به نام خداوند بخشنده مهربان

سپاس مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است.

خدایی که بخشنده و مهربان است.

خدایی که صاحب روز جزاست.

تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم.

ما را به راه راست هدایت کن.

راه کسانی که به آنها نعمت داده ایی، نه کسانی که برآنها غضب ورزیدی و نه گمراهان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 8 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 

شد دو سال و هشت ماه...

ما 30بهمن اولین ماشین زندگی مشترکمون رو خریدیم. مثل اکثر جوونهای ایرانی با پراید شروع کردیم. پرایدی که بیست و خرده ایی آب خورد. تو شناسنامه پرایده ولی ما تو خونه 206 صداش می زنیم.


+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 5 بعد از ظهر  توسط گنجول  | 

بعد از سه سال احتمالا خرداد 93 جشن عروسی بگیریم. تاکید می کنم احتمالا.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 8 قبل از ظهر  توسط گنجول  | 


فرزند عزیزم:
 
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را

بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض

 کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
 

تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من

 ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و

عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو

اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی

 نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گنجول  |